نامه صد و شانزدهم
سلام عزیز مامان
اومدم از روزانه هام برات بگم و اتفاقات نه خیلی جدید هر روزه
روزای گرم تابستونی داره میاد و من بیشتر خوبم از نظر روحی ... هر چند که وبلاگت اینو نمیگه
اخه این وبلاگ مونس تنهاییامه ... جای حرفاییه که به هیشکی نمیتونم بگم و فقط به تو میگم
حتی به بابات هم نمیگم چون دلم نمیخواد دلش بگیره ... دلم نمیخواد یه لحظه تو دلش ناراحتی باشه
این لحظه های به ظاهر پررنگ تو نامه هام در واقع خیلی کمرنگه .... چون اینجا میگم وخالی میشم و خودمو برای لحظات خوب اماده میکنم
بگذریم...
بابات دو هفته است که امتحان داره و همش در حال درس خوندنه ... ایشالا تا تو بیای درس بابات هم تموم شده
منم اینجا مشغول امتحان گرفتنم!!! سعی میکنم به دانشجوها خیلی سخت نگیرم تو زمینه تقلب!! اخه کدوم دانشجو بدون تقلب درس خونده؟؟!!
از شنبه دوره این ماه من و انتظار بدون تو شروع شد... این ماه قراره قطره ویتاگنوس بخورم ... دلم بهش روشنه
امروز اولین روزی بود که این قطره بدمزه رو استفاده کردم ... به خاطر بودن با تو مزه تلخش رو تحمل میکنم
بعد از دو سال هم دندون عصب کشی شدم دوباره درد اومد و دوباره باید برم دندونپزشکی ... هر چند که دیگه ازش نمیترسم
پارسال بعد از رفتن تو همه دندونام رو درست کردم و دیگه ترسم از دندونپزشکی ریخت
عمه انسی مشکوکه به حاملگی دلم میخواد وقتی باشی بچه های همسن دور و برت زیاد باشن که تنها نباشی تو بازی کردن
امروز دارم میرم که ظهر بخوابم و برای بابات یه شام خوشمزه بسازم
19 روز مونده تا تولد مامانت ... تا اون روز باش تو دلش .... خب؟؟؟!!!؟؟؟


نامه صد و شانزدهم 

